شنبه ۱۰ مارس ۲۰۱۲

مشروطه بانو





تکرار تاریخ همیشه همیشه

دوشنبه شب گذشته رفتم تئاتر شهروتئاتر مشروطه بانو را دیدم.ما ایرانیان مردمان غریبی وانسانهای عجیبی هستیم.پیوسته درحال تکرار خود وتاریخمان هستیم.مستبدین ستمگر، خادمان مستبد که درعصرآزادیخواهی ،آزادیخواه می شوند؛آزادیخواهان سابقی که به خدمت استبداد درآمده اند؛انقلابیونی که به نام حق زندگی! انسان می کشند؛افراد درخدمت مستبد که توبه کرده اند وپس ازخدمت بسیار و ریختن خونهای بیشمار مخالفان حکومت کنون خادم امام حسین وعزاداران حسینی شده اند.

بلافاصله بعدازآمدن به خانه برنامه پرگار بی بی سی رادیدم که درباره رابطه روشنفکران وروحانیان بود.بحث به نقش روشنفکران درانقلاب مشروطه وانقلاب اسلامی رسیدودرد تاریخی عدم مطالعه وآگاهی،بزرگترین مشکل ایرانیان وازجمله روشنفکران عنوان شد.دردی که امروزه باوجود سطح بالای سواد وتحصیلات بین مردم به آن مبتلاییم.آقای دکتر آجودانی مسایلی رادر این مورد مطرح کردند که بسیار دردناک بود.ایشان به نقش وعمل روشنفکران درقدرتمند شدن نهاد دین وروحانیان به عنوان بانیان دین در قبل از انقلاب مشروطه پرداختند.گویی که شاید آنها خود این رانمی خواستند وفقط هدفشان استفاده ازپتانسیل روحانیت برای پیروزی مشروطه بود.امادربزنگاه ایفای نقش تاریخی خود،عقب نشستند وعرصه رابه روحانیان واگذار کردند.

اما درد بدتر ومشکل بزرگتر،عدم درس گرفتن ازتجربه انقلاب مشروطه بود.آقای آجودانی گفتند که روشنفکران مادرزمان انقلاب اسلامی هیچگونه مطالعه ای در باره انقلاب مشروطه وحضور ونقش روحانیون در آن نداشتند؛که اگرداشتند ازآن درس می گرفتند وخود واعتبارشان رادراختیار روحانیون نمی گذاشتندومملکت رادو دستی تقدیم آنها نمی کردند.(نقل به مضمون)

عجیب مردمانی هستیم.!!!!

تئاتری که دیدم با برنامه تلویزیونی قرابت بسیار داشت.داستان فردی درخدمت نظام استبدادی که برای حفظ آن،آزادیخواهان وحق طلبان را قلع وقمع کرده وپس از کنره گیری از قدرت، توبه کرده وکارگاه تولید اسباب تعزیه راه انداخته وبه قول خودش به خدمت امام حسین درآمده بود.مردم هم بسیار به او علاقه داشتند!!!!حال در عهد مشروطه واستبداد صغیر،بازماندگان یکی ازمقتولان سابق به قصد انتقام،اورا مورد بازخواست قرار داده ودردادگاه محلی مورد توافق اورا محکوم می کند.در این میان مباحثی از نوع حکومت موجود وحکومت دلخواه و...مطرح می شود.درپایان به همت آزادیخواهی که سالهاست به خدمت استبداد درآمده بدون هیچ خونریزی شهر به دست مشروطه خواهان می افتد.

در زمان تماشای این نمایش چندین بار به یاد امروز افتادم وشباهت امروز را به آنروزها بسیار دیدم.اما دوجا بی درنگ واختیار نمادهای امروزی برایم تداعی گشت.یکبار آنجا که فردسابق بر این فرمانده قشون وفرماندهنده به ریختن خون آزادیخواهان ،امروز برای پاک کردن خود وفراموشی گذشته وپس توبه،درحال خدمت به امام حسین وعزاداران حسینی است.بی اختیار یاد ثروتمندان تازه به دوران رسیده امروزی افتادم که با هزاردوزوکلک واز راههای نادرست وبااستفاده ازرانت وقدرت به مکنت می رسند وبه جای آن خمس های چندصدمیلیونی می دهند وبه انقلاب کمک می کنند ودست به خیر دارند.به قول متخصصان نوعی پولشویی می کنند.

جای دیگر درانتهای داستان،فردی که بعد متوجه می شویم خود آزادیخواهی بوده که پس از رهایی از مرگ به دست عاملان حکومت ،به خدمت حکومت درآمده وحال فرمانده قشونی است که برای سرکوب مشروطه خواهان به شهر آمدهاست.اماهمین فردکاری می کند که بدون ریختن یک قطره خون مشروطه خواهان برشهرغالب شوندوبه سوی مرکز حرکت نمایند.دراینجاهم بلاتشبیه یاد سیدمحمدخاتمی افتادم وداستان رای دادن اودرانتخابات مجلس نهم.اصلاح طلبی که به گمان هوادارانش به دیکتاتور وحاکمان امروز درجهت استحکام دیکتاتوری کمک کرده است.نمی دانم در آینده چه خواهد شد؟اما شایدهمین کار خاتمی دری به روی ملت گشاید که ازآن بتوان به چیزهای برسند که می خواهند.

به هر روی درد تاریخی این ملت ومملکت،استبداد بوده وهست وبه طرز عجیبی تاریخ درحال تکرارمی باشد.با این تفاوت که حاکمان جدید از تجربیات گذشته به خوبی درس گرفته اند.صدواندی سال گذشته بسیار به هم شباهت دارد ودوره های گوناگون ،مسایل مختلف تکرار شده است.

تنها راه برون رفت از این وضعیت مطالعه وآگاهی از تاریخ ودرس گرفتن ازآن،مطالعه وآگاهی از وضعیت امروز دنیا،والبته ایجاد نهادهای مدنی ورفتن به سوی جامعه مدنی شهروندی است که جز باتلاش وهمت آگاهان کوشندگان راه آزادی میسر نخواهد شد.

پنجشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

چگونه مردم ایران دروغ گفتن آغاز کردند؟

کوروش بزرگ :
مرد پارسی دروغ نگوید حتی بهنگام مرگ در جنگ.

داریوش هخامنشی :
اهورامزدا! دروغ را از سرزمین ومردم من دور نگه دار।

پیامبر اسلام به حضرت علی :
ای علی ! در سه جا دروغ رواست : میدان جنگ؛وعده به زنان؛اصلاح بین مردم।(وسایل الشیعه.ج1)

چهارشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲

گاهی......

گاهی گمان نمی کنی ومی شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی وبخت یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شوند....

چهارشنبه ۸ دسامبر ۲۰۱۰

كوروش

سخن گفتن درباره ي كوروش بس دشوار است.با شخصيتي روبرو هستيم كه نمي توان به راحتي و بدون نظر شخصي در مورد او صحبت كرد.او يك اسطوره و يك سنبل است. هر قوم و ملتي داراي آرمان ها و آرزوهايي است كه اين آمال ريشه درسرشت تمامي آن مردم دارد كه در طول تاريخ پايسته است . بدين ترتيب است كه فردوسي رستم را نماينده آرمان ها و خواسته هاي مردم مي كند و تمام آن ها را در رستم خلاصه مي كند.
ايثار و گذشت و مدارا با دشمن و پايبندي به قول خود و....... كه اين از ديرباز از مهمترين چيزهايي بوده كه ايرانيان سخت به آن پايبند بوده اند واز آنها جدا ناپذير است. آرماني شدن اين خصيصه بدين صورت است كه اسطوره تا پاي جان به تعهد خود پايبند است كه تعهدي ايست جوان مردانه به ميهن شرف و مردم و آنگاه كه كسي به آنچه كه او بدان تعهد داده به ديده ي بد بنگرد و با آن به ستيز برخيزد به پا خواسته و اگر ستيزه جو را به بند گيرد آنگاه با او طوري مدارا مي كند كه از ياران وفادار او مي شود. اينك با يك اسطوره ي راستين روبروييم كوروش. كوروش بزرگ.
چه ويژگيي داشته كه اسطوره ي مردم سرزميني شده؟ با تعصب و با پيشداوريهايي كه تنها از يك ديده مي نگرند نمي توان مطلب را نيك بيان كرد. ونيز نياز به دانشي بنيادين از باورهاي ايرانيان در زمان هاي كهن دارد. و نيزكاوش در روان انسان بس دشوار است چه رسد به اينكه آن انسان در 2500 سال پيش زيسته باشد. چهار منبع در زمان باستان و آثار پيدا شده و رمز گشايي آن آثار منابعي هستند كه تنها از ديد تاريخ قابل توجه اند. منبع ديگر كه از ديده ي تاريخ مهم نيست افسانه ي كوروش است كه نسل به نسل وسينه به سينه نقل شده تا آنجا كه پس از 2500 سال هنوز زنده و پوياست. امروزه اگر از هر ايراني بپرسيد كه كوروش كيست و چه گونه بود؟ حتي اگر كمترين آگاهي داشته باشد ويا اگر حس ملي هم نداشته باشد در پاسخ مي گويد:
پادشاه بزرگي بود و انسان خوبي نيز. نقش كوروش را در زير مي بينيد.

اينك به كتابهاي زمان كهن نگاهي مي افكنيم سپس به آن چه كه در كتاب هاي تاريخ هم دوره نگاشته شده و نيزبه آثار كوروش نگاهي خواهيم كرد و در نهايت جمع بندي خود را بيان مي كنيم.
هرودوت تصويري از كوروش نمايش داده كه امروزه نيز رايج است.ايرانيان در زمان فرمانرويي كوروش به فروتني خردمندي ودليري شهره بوده اند و پادشاهشان كه او را كه او را پدر مي ناميدند نه تنها در فنون جنگي ومهارتهاي سياسي سرآمد بود بلكه در دوستي آزادي خواهي نرمش و مدارا ومهرباني حتي نسبت به دشمناني مانند آستياگ و كرزوس بي همتا بود.قطعه ي مشهور درباره ي گذشت او نسبت به پادشاه ليدي تبديل به مضموني پر آوازه در مورد يك پيروزمند بزرگوار و بلند همت شده است.
تصويري كه گزنفون درباره ي زندگي نامه ي كوروش در كتاب كوروشنامه اش نمايش داده حتي از تصوير تاريخي هرودوت پر رنگ تر است .اين كتاب تا قرن هيجدهم پر خواننده ترين كتاب همه ي اعصار بوده و در ادبيات و هنر اروپا بيش از همه به توصيف گزنفون از كوروش استناد مي شود.كتاب كوروشنامه گزنفون نمايشي از يك شاه نيك خردمند و مداراگر نشان مي دهد و تفاوت ميان شاهنشاهي آرماني ابتدايي و نابودي پسين توصيف شده در بخش آخر تاثير گذاري كتاب را افرايش مي دهد . براي نمونه چند سطر از آغاز و پايان كتاب كوروشنامه را مي آوريم:
{ بنابرين ما با اعتقاد به اينكه اين مرد (كوروش) سزاوار هر گونه ستايشي است تحقيق كرده ايم تا بدانيم اصل و نسب او چيست چه استعداد طبيعي داشته و از چه نوع آموزش و پرورشي بهره جسته است كه توانسته اين گونه در فرمانروايي بر انسان ها سرآمد همگان باشد. از اين رو اكنون آنچه را كه درباره ي او يافته ايم يا فكر مي كنيم درباره اش مي دانيم بيان خواهيم كرد ....شاهنشاهي كوروش بزرگ ترين و شكوهمند ترين پادشاهيها در سراسر آسيا بود وگواه اين امر خود اين امپراطوري است. چون از شرق به اقيانوس هند از شمال به درياي سياه از غرب به قبرس ومصر واز جنوب به حبشه مي رسيد. و اين امپراطوري با چنان عظمتي با اراده ي يگانه ي كوروش اداره مي شد.و او مردم خويش را مانند فرزندان خويش گرامي مي داشت و مراقب حال آن ها بود. وآنان نيز به نوبه ي خويش كوروش را مانند پدر دوست داشتند و ارج مي نهادند. با اين حال به محض اين كه كوروش درگذشت فرزندانش (يعني مردمش) يكباره به كشمكش با يكديگر پرداختند دولت ها و اقوام سر به شورش بر داشتند و همه چيز روي به تباهي نهاد.}

به جز اين صفات كه گزنفون براي كوروش بر مي شمارد آن چه كه كوروش را بيش از هر چيز نزد مردمش مورد ستا يش و گرامي قرار مي دهد سخن تورات است و اقدام او در بازگرداندن يهوديان از اسارت بابل و فرمان دادن به ساختن معبد(هيكل) جديدي براي آنها در اورشليم . چه كسي مي تواند سخنان اشيائ نبي را فراموش كند كه كوروش را ابزار خداوند مي نامد:
{خداوندي كه ولي توست و تو را از رحم سرشته است چنين مي گويد من يهوه هستم وهمه چيز را سا ختم. آسمان ها را به تنهايي گسترانيدم وزمين را پهن كردم و با من كه بود....و درباره ي كوروش مي گويد او شبان من است وتمامي مسرت مرا به اتمام خواهد رسانيد و درباره ي اورشليم مي گويد بنا خواهد شد ودرباره ي هيكل كه بنياد نو نهاد خواهد گشت.
خداوند به مسيح خويش يعني كوروش چنين مي گويد: دست راست او را گرفتم تا به حضور او ملت ها را مغلوب سازم وكمرهاي پادشاهان را بگشايم تا درها را با حضور او باز نمايم ودروازه ها ديگز بسته نشود.چنين مي گويد كه من پيش روي تو خواهم خراميد و جايهاي نا هموار را هموار خواهم ساخت}

حال به كتاب هاي تاريخ معاصر نگاهي مي افكنيم. در بسياري از كتاب ها بيان شده كه كوروش نخستين امپراطوري عهد باستان را كه به راستي شايسته اين نام باشد بنيان نهاد. كوروش بود كه پيروزي اراده را به نامدگان پس از خود ياد داد. كوروش كشورهاي زيادي را گرفت و آن ها را يكي كرد. همبستگي بين ملتها در زمان كوروش در طول تاريخ بي سابقه است. همين بود كه ديگران را به فكر انداخت .نمود آن اسكندر است. و تاثيرات بسيار ديگر كه يونانيان از پارسيان در زمان هخامنشيان و ايرانيان در زمان ساسانيان گرفتند. كه همه از زمان كوروش شروع شد.
در تاريخ تمدن ويل دورانت درباره ي كوروش چنين آمده :
{ كوروش از كساني بود كه گويا براي فرمان روايي آفريده شده بود.و به گفته ي امرسون مردم از تاجگذاري ايشان شاد مي شدند.روح شادانه داشت و شاهانه به كار بر مي ساخت در اداره ي امور به همان گونه شايستگي داشت كه در كشور گشايي هاي حيرت انگيز خود. با شكست خوردگان با بزرگواري رفتار مي كرد ونسبت به دشمنان سابق خود مهرباني مي كرد .پس مايه يشگفتي نيست كه يوناني ها داستان هاي بيشمار راجع به وي نوشته و وي را بزرگترين پهلوان جهان تا پيش از اسكندر دانسته اند.
آنچه به يقين مي توان گفت اين است كه كوروش زيبا وخوش اندام بوده است .چه پارسيان تا آخرين روزهاي هنر خويش به وي همچون نمونه ي زيبايي اندام مي نگريسته اند.ديگر اينكه وي سلسله ي هخامنشيان يا سلسله ي ((شاهان بزرگ))را بنيان نهاد. كه در نامدارترين دوره ي تاريخ بر اين سرزمين پادشاهي مي كرده اند.كوروش سربازان مادي و پارسي را چنان مظم ساخت كه به صورت قشون شكست ناپذيري درآمدند. فرمان روايي اقوام سامي را بر غرب آسيا چنان پايان داد كه تا هزار سال پس از آن ديگر نتوانستند دولت وحكومتي بسازند. تمام كشورهايي كه قبل از وي در تحت تسلط آشور و بابل و آسياي صغير بود را ضميمه ي پارس ساخت. واز مجموع آنها يك دولت شاهنشاهي و امپراطوري ايجاد كرد كه بزرگ ترين سازمان سياسي قبل از دولت روم قديم بود ويكي از خوش اداره ترين دولت هاي همه ي تاريخ به شمار مي رود.آن اندازه كه از افسانه ها بر مي آيد كوروش از كشور گشاياني بوده است كه بيش از هر كشور گشاي ديگري او را دوست مي داشته اند. وپايه هاي سلطنت خود را بر بخشندگي و خوي نيك استوار كرده بود. دشمنان وي از نرمي و گذشت وي آگاه بودند و به همين جهت در جنگ با وي مانند كسي نبودند كه با نيروي نااميدي مي جنگد ومي داند چاره اي نيست جز اينكه بكشد يا اينكه خود كشته شود . بنابر روايت هرودوت كرزوس را از سوختن در ميان افروخته رهانيد و بزرگس داشت و او را از رايزنان خود ساخت . يكي از اركان سياست و حكومت وي آن بود كه براي ملل و اقوام مختلف كه اجزاي امپراطوري وي بودند به آزادي عقيده ديني معتقد بود و اين خود مي رساند كه بر اصل حكومت بر مردم آگاهي داشته و مي دانست كه دين از دولت نيرومند تر است. وي هرگز شهرها را تاراج نمي كرد و معابد را ويران نمي كرد.بلكه نسبت به خدايان ملل شكست خورده به ديده ي احترام مي نگريست. و براي نگاه داري پرستشگاه ها و آرامگاه هاي خدايان از خود كمك مالي مي گذاشت. نقصي كه بر منش كوروش وارد است اين است كه گاهي بي حساب قساوت به خرج مي داد.}
كوروش هنگامي كه مي خاست ماد و پارس را از دست هجوم بدوياني كه در آسياي ميانه منزل داشتند برهاند در گير ودار نبردي كشته شد. قبر كوروش در پاسارگاد است .روزگاري كاخ كوروش و پسرش كمبوجيه در اين مكان سر به فلك مي كشيد اما اكنون جز چند ستون شكسته كه اين جا و آن جا پراكنده اند يا سردرهايي كه نقش كوروش بر آنها ديده مي شود چيزي بر جاي نمانده است.


بر دشت كناري گور كوروش قرار دارد.كه اثر گذشت 2500 سال بر آن نمايان است. اين گور سنگي ساده كه شكل وحالتي يوناني دارد.با ارتفاعي نزديك به يازده متر بر روي سكويي از سنگ قرار گرفته است. گور كوروش امروزه برهنه ودور افتاده و بي پيرايه بنظر مي رسد.
زماني كه اسكندر به ايران حمله كرد تخت جمشيد كه قلب ايران بود را به تباهي كشاند.اما وقتي كه به پاسارگاد آمد با احترام هر چه تمام با گور كوروش رفتار كرد . وبر سر مزار كوروش اداي احترام كرده است. چند سال پيش مجسمه اي از داريوش به دست آمد .پس از بررسي هويدا شد كه اسكندر و يا سپاهيانش جايي را كه داريوش خود را شاه شاهان ناميده خط زده اند و آنرا به عنوان نشانه ي تير اندازي قرار داده بودند .تا عظمت شاه پارسي را به سخره گيرند.اما گويي كه داريوش بازي چرخ گردون را مي دانسته. دستور داده بوده كه مطالب را به سه زبان بنويسند .اسكندر و سپاهيانش تنها يكي از زبانها را مي دانسته اند. اسكندر ميدانسته كه درپاسارگاد با گور كوروش مواجه شده است. سالم مانند آن مي رساند كه اسكندر به آن به ديده ي احترام مي نگريسته و گرنه مانند مجسمه ي داريوش با آن رفتار مي كرد تا شاه شاهان را خوار نمايد.خطوطي بر گور كوروش نقش شده كه آن را از آن اسكندر ميدانند. اين كه اسكندر بر سر گور كوروش چه گفته چيزي است كه با خود آنها به تاريخ پيوسته است.
گور كوروش در سال 1951پيدا شد. كوروش به نامدگان پس از خويش چنين ميگويد:
{اي انسان هركه باشي واز هر كجا كه آمده باشي.من ميدانم كه خواهي آمد ....من كوروش هستم پسر كمبوجيه. كه شاه پارسيان بودم وشاه مشرق زمين. با اكراه به من و اين نقطه از زمين كه جسمم را پوشانده ننگر}



نگاهاي هم به ديگر چيزهايي كه از كوروش به جا مانده مي اندازيم.
نامدارترين چيزي كه از كوروش يافت شده منشور كوروش است .كه از بابل به دست آمده واكنون در موزه ي بريتانياست محتويات اين سنگ نبشته به شش بخش تقسيم ميشود :
1)مقدمه اي تاريخي در باره ي نبونيد شاه بابل وهماورد كوروش و توضيح نقش مردوك خداي خدايان بابل در حمايت از كوروش در چيرگي بر نبونيد
2) تفاهم نامه ي شاهي و جدول تبار شناسي
3)ارزيابي ار كارهاي مثبت كوروش
4)دعاي كوروش به مردوك براي خودش و پسرش
5)اينكه همه چيز در امپراطوري به نيكي مي گذرد
6 )اطلاعاتي درباره ي فعاليتهاي ساختمان سازي كوروش در بابل

کوروش در اين سنگ نوشته چنین می گوید:
: « آنگاه که من به آرامش و بی آزار در بابل آمدم
در میان هلهله و شادیِِ، اورنگ فرمانروایی را در کاخ سلطنت استوار داشتم
... بی شمار لشگرم به صلح در بابل گام بر داشتند
روا نداشتم کسی وحشت را بر سرزمین سومر و اکد فرا آرد
نیازمندیهای بابل و تمامی عبادتگاههای آنها در دیده داشتم و در بهبود زندگی همگان کوشیدم
همه یوغهای ننگین بردگی را از مردمان بابل برداشتم
خانه هاشان را آباد کردم و به تیره بختیهایشان خاتمه دادم
.... مجسمه ایزدانی که در بین آنان جای داشتند به جای خود بازگرداندم و در منزلگاهی محکم اقامت دادم
تمام مردمان (آواره) را جمع کردم و خانه هاشان را به آنان بازگرداندم
اجازه دادم همگان در صلح زندگی کنند »

ونيز مي گويد:

اینک که به یاری مزدا ، تاج پادشاهی ایران ، بابل و کشورهای چهارگانه را بر سر گذاشته ام اعلام می کنم:
• تاروزی که زنده هستم و مزدا پادشاهی را به من ارمغان می کند کیش و آیین و باورهای مردمانی را که من پادشاه آنها هستم گرامی بدارم و نگذارم که فرمانروایان و زیر دستان من کیش و آیین و دین و روش مردمان دیگر را پست بدارند و یا آنان را بیازارند.
• من که امروز افسر پادشاهی را بر سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا پادشاهی را به من ارزانی کرده هرگز فرمانروایی خود را بر هیچ مردمانی به زور تحمیل نکنم.در پادشاهی من هر ملتی آزاد است که مرا به شاهی خود بپذیرد یا نپذیرد و هر گاه نخواهد مرا که پادشاه ایران و بابل و کشورهای چهارگانه هستم نخواهم گذاشت که کسی به دیگری ستم کند واگر کسی ناتوان بود و بر او ستمی رفت من از وی دفاع خواهم کرد و حق او را گرفته و به او پس خواهم داد و ستمکاران را مجازات خواهم کرد.
• من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت که کسی مال دیگری را با زور و یا هر روش نادرست دیگری از او بدون پرداخت ارزش واقعی آن بگیرد.
• من تا روزی که زنده ام نخواهم گذاشت کسی ، کسی را به بیگاری بگیرد و به او مزد نپردازد.
• من اعلام می کنم که هر کس آزاد است هر دین و آیینی را که میل دارد، برگزیند و در هر جا که می خواهد زندگی کند و به هر گونه که معتقد است عبادت کند و آیینهای خود را به جا آورد و هر کسب و کاری را که می خواهد برگزیند ؛ تنها به شرطی که حق کسی را پایمال ننمایدو زیانی به حقوق دیگران وارد نسازد.
• من اعلام می کنم هر کس پاسخگوی کردار خود می باشد . هیچ کس را نباید به انگیزه اینکه یکی از بستگانش خلاف کرده، مجازات کرد و اگر کسی از دودمان یا خوانواده ای خلاف کرد تنها همان کس به کیفر برسد و با دیگر مردمان و خوانواده او کاری نیست .
• تا روزی که زنده ام نخواهم گذاشت مردان و زنان را به نام برده و کنیز و یا نامهای دیگر بفروشند و این رسم زندگی باید از گیتی رخت بربندد.
از مزدا می خواهم که مرا در تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و کشورهای چهارگانه گرفتم پیروز گرداند.





در پايان نتيجه ي خودرا از مطالب ياد شده بيان مي داريم :
كوروش براي ايرانيان اسطوره است ونيز ديگر مردمان جهان .يونانيان باستان او را الگوي خويش ساخته بودند و تمام ويژگي هاي يك فرمانرواي ايده آل را در كوروش جمع كرده بودند. و اين خود مسئله ي مهمي است چرا كه يونانيان خود داراي فرهنگ و دانش بسيار بوده اند و نيز انسان هاي بزرگي در دانش و خرد و فرمانروايي داشته اند.
و اين كه شاه كشور ديگري را براي نيل به هدف برگزيده اند بسيار قابل انديشيدن است. ايرانيان نيز به نوبه ي خود در خرد و خويشتن شناسي دستي داشته اند. ايرانيان خوي هايي را بسيار گرامي مي داشته اند گاه آنها به صورت هايي غير قابل دسترس نمود مي يافته اند.بلند پروازي و چيزي كه امروزه به نام جهاني شدن ميشناسيم از اين جمله بوده اند. اين جهاني شدن از مفاهيم بسيار قوي در ايران باستان بوده كه داراي مسايل بسياري در كنار خود بوده. همچنين بانگ مي زدند گفتار نيك رفتار نيك وپندار نيك. تا اين كه كوروش آمد. همه چيز آماده بود تا باورهاي ديرين جايي براي بروز داشته باشد.
اگر از ديد تاريخي بنگريم مسايلي قابل توجه اند. اين كه هيچ منبع ارزشمندي درباره ي خوي كوروش نداريم. گزنفون كتاب خود را به صورت يك رمان در زمينه ي كشورداري و مسايل رزمي نوشته.تورات نيز پاسخي به كارهاي كوروش است كه به يهوديان جان تازه اي داده بود. ونيز سنگ نبشته ها را مي توان كارنامه ي كارهاي كوروش قلمداد كرد. برخي تاريخ شناسان در پي اينند كه ثابت كنند كوروش خوي و مرام بد نيز داشته و يا اين كه احترام كوروش به باورهاي ديگران نوعي سياست بوده .تا به حال چنين چيزي به اثبات نرسيده. كوروش از ديدار با پانته آ كه از زيباترين زنان مشرق زمين بوده كه خود و همسرش در دست كوروش بوده اند سرباز ميزند .بيان ميدارد كه هوس هاي آدمي بسيار نيرومندند و در برخي زمانها اختيارش در دست انسان نيست.
نه به طور يقين ميتوان نشان داد كه كوروش نمايانگر انسان كاملي از تمامي جهات است و نه اين كه مي توان رد كرد كه او ويژگي ها و خويهايي داشته كه در ديگران يافت نمي شده است.
پس با يك معما روبه روييم. ميتوان فهميد كه كوروش از تعصبات ديني به دور بوده.اما درك واقعي از كوروش هنوز به دست نيامده. اين خود يك زيباييست.


منابع:
ايران باستان نوشته ي يوزف ويسهوفر
تاريخ تمدن نوشته ي ويل دورانت

لك لك هاوقورباغه ها

منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست
متن زير داستان كوتاهي از اوست.


مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند ,
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند,
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند,
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها,
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند,
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند,
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند,
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند,
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است,
(( اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان))



شنبه ۶ نوامبر ۲۰۱۰

سفارش نامه ی واپیسن داریوش بزرگ هخامنشی به فرزندش خشایارشاه

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور، از آنِ شاهنشاهی ایران است. و در همه ی این کشورها پول ایران همگانی است و ایرانیان در آن کشورها داری ارج و بزرگی هستند.
جانشین من خشایارشا، باید چونان من در نگاهداری این کشورها بکوشد و راه نگاهداری این کشورها آن است که در کشورداری و اندرون آنها پیگیری بی جا نکند و دین و آیین آنان را گرامی بدارد.
اکنون که من از این دنیا می روم، تو دوازده کرورِ "دَریک"ِ زر در خزانه ی سلطنتی داری و این زر یکی از پایه های نیروی تو می باشد. زیرا نیرومندی پادشاه، تنها به شمشیر نیست، وانکه به دارای نیز هست. البته به یاد داشته باش، تو باید به این خزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی. من نمی گویم در زمان نیاز از آن برداشت نکن، زیرا شوندِ این زر در خزانه آن است که هنگام نیاز و شتاب از آن برداشت کنند. لیکن در نخستین گاهی که مجال یافتی، آنچه برداشتی به خزانه برگردان. بر مادرت آتوسا خویشکاری فراوان دارم، پس پیوسته آسایش و آرامش و خشنودیش را فراهم کن. ده سال است که درگیر ساختن انبارهای غله در جاهای گوناگون کشور هستم و روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست، در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تهی می شود، حشره و جانداران آسیب رسان در آن نخواهند آمد و غله در این انبارها چند سال می ماند، بدون اینکه تباه و فاسد شود و تو نیز باید پس از من به ساختن انبارهای غله بپردازی تا این که همواره نیاز و آذوقه ی دو و یا سه سال کشور در آن انبارها گرد آمده باشد. و هر سال، پس از اینکه غله ی تازه بدست آمد، از غله ی باشنده در انبارها برای آماده کردن کمبود خوار و بار از آن سود ببر و غله ی تازه را پس از اینکه بوجاری شد، به انبار بفرست و به این شیوه، تو هرگز برای نیاز خوراک و آذوغه ی این سامان دشواری نخواهی داشت، حتا اگر دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود.
هرگز دوستان و هم نشینان خود را به کارهای کشورداری نگمار و برای آنها همان بهره ی دوست بودن با تو بس است. زیرا اگر دوستان و هم نشینان خود را به کارهای کشوری بگماری و آنان بر مردم ستم کنند و کار غیرقانونی نمایند، نخواهی توانست آنها را پادافره و مجازات کنی؛ زیرا با تو دوست هستند و تو ناچاری دوستی با آنها را نگه داری.
آبراهه (کانال)ی که من می خواستم بین رود نیل و دریای سرخ پدید آورم، هنوز به پایان نرسیده و پایان دادن به ساخت این آبراهه از نگرش بازرگانی و جنگی بسیار اساسی است. تو باید آن آبراهه را با پایان برسانی و هزینه و عوارض آمد و شد کشتی ها از آن آبراهه نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها بهتر آن ببینند که از آن عبور نکنند.
اکنون من سپاهی به سوی مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو، آرامش و هماهنگی برقرار کند، اما مجال نیافتم سپاهی به سوی یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با یک ارتش نیرومند به یونان یورش ببر و به یونانیان نشان بده که پادشاه ایران می تواند، انجام دهندگان زشتی و کشتار را نابود کند.
سفارش دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و چاپلوس را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت کشورداری هستند و بدون درنگ، دروغگو را از خود دور نما. هرگز کارگزاران دیوان را بر مردم نگمار، قانون مالیات قرار دادم که روبرو شدن کارگزارن دیوان با مردم بسیار کم کرده است و اگر این قانون را نگه داری، کارگزاران حکومت با مردو چندان روبرو نخواهند شد.
سربازان و افسران ارتش را خشنود نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن. اگر با آنها بدرفتاری کنی، آنها نخواهند توانست، در برابری تو چنان کنند، اما در میدان جنگ، تلافی خواهند کرد، حتا اگر به بهای کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینگونه خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه سبب شکست خوردن تو را فراهم کنند.
آموزش و فرهنگ را که من آغاز کردم، دنبال کن و بگذار مردمان بتوانند بخوانند و بنویسند تااینکه اندیشه و خرد آنها بیشتر شود و هر چه خرد و اندیشه بیشتر شود، تو با آرامش بیشتری می توانی پادشاهی کنی. همواره پشتیبان کیش یزدان پرستی باش. اما هیچ گروهی را وادار نکن که از کیش تو پیروی نمایند و پیوسته و همیشه به یاد داشته باش که هر کس باید آزاد باشد و از هر کیش که می خواهد پیروی نماید.
پس از این که من زندگی را بدرود گفتم، بدن مرا بشوی و آنگاه کفنی را که خود فراهم کرده ام، بر من بپیچان و در تابوتی سنگی بگذار و در گور جای بده. اما دهانه ی آرامگاهم را نپوشان، تا هرزمانی که می توانی به آرامگاه اندر شوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بدانی، که من پدر تو، پادشاهی نیرومند بودم و بر بیست و پنج کشور پادشاهی می کردم، مُردم و تو نیز چونان من خواهی مرد، زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان نخواهد ماند. اگر تو هرزمان که مجال بیابی و به گور من اندر شوی و تابوتم را ببینی، خودخواهی بر تو چیره نخواهد شد و سفارش کن که پسرت گور تو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت دارای کالبد تو را ببیند.
زنهار زنهار، هرگز هم دادخواه (مدعی) و هم دادگر (قاضی) نشو؛ اگر از کسی دادخواستی داری، بپذیر که یک دادگر بی طرف به آن دادخواست رسیدگی کند و رای بدهد. زیرا کسی که دادخواه است، اگر دادگر هم باشد، ستم خواهد کرد. هرگز از آباد کردن دست برندار. زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری، کشوری آباد نمی شود و به سوی ویرانی می رود. در آباد کردن، کندن قنات و ساختن جاده و شهر را خویشکاری نخست خود بگذار.
بخشودگی (عفو) و بخشندگی (سخاوت) را فراموش نکن و بدان که پس از برابرخواهی (عدالت)، برجسته ترین فروزه ی پادشاهان بخشودگی و بخشندگی است. اما بخشش باید آنگاه به کار رود که کسی به تو کار ناروایی کرده باشد و اگر نسبت به دیگری ناشایستی کرده باشد و تو انجام دهنده را ببخشی، ستم روا داشته ای، زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای.
بیش از این چیزی نمی گویم؛ این گفته ها را در پیشگاه کسانی که غیر از تو در اینجا می باشند، گفتم، تا اینکه بدانند پیش از مرگ، من این سفارش ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید، زیرا می پندارم، مرگم نزدیک شده است.

سرنوشت محتوم

نظام جمهوری اسلامی به سرنوشت محتوم نظامهایی چون خوددچارشده است.نظامهای توتالیتروایدئولوژیک که بایدایدئولوژی آن به اجرادرآیدوهمه بایدبدان معتقدشوندولوبازوروارعاب.هرفردوگروهی که بدان معتقد نیست ودرسطح وجایگاهی است که می تواندبردیگران ومردم عادی اثربگذاردوآنهارابانوشته هاوحرفهایشان می توانندنسبت به ایدئولوژی حاضروحاکم دچارتردیدکنندبایدیاسربراه شوندوساکت ویاکنارروندبه هرشکل وامکانی.بااتهام یستن وزندانی کردن یابامحدودکردن وقطع راههاوکانالهای ارتباطی آنان وحتی باکشتن یااتهام زدن واعدام کردن.این رویه درتمامی نظامهای ایدئولوژیک درتمام تاریخ معاصرحداقل به راحتی قابل مشاهده است.دراین زمینه ونوع برخورداین نظامهابامخالفان فکری یک نمونه توسط صاحبنظران وآگاهان به تاریخ مطرح شده وحتی ازآن به عنوان الگویادمی شودحکومت استالین درشوروی سابق طی سالهای ابتدایی تامیانه قرن بیستم است.برهمین اساس این شیوه حکومتداری به شیوه استالینی معروف شده است.این روش درسایر کشورهای کمونیستی سابق بلوک شرق وسپس درکشورهای توتالیترودیکتاتوری نظامی آمریکای لاتین هم دیده شده است.اتفاقاتی که پس ازانقلاب اسلامی وپس ازاستقرارحکومت دربهمن57افتادراهم می توان درزمره همان شیوه قرارداد.حذف گروههای دخیل درانقلاب توسط روحانیت،اتفاقات سل60و67،واتفاقات پس ازجنگ وحذف دگراندیشان ازنظر تحلیل گران وفعالان سیاسی غیرحکومتی وحتی حکومتی الگوبرداری شده سهوی یاعمدی ازهمان شیوه حکومت استالینی البته باچاشنی دینی ومذهبی است.اوج آن رامی توان در اتفاقات پس از انتخابات دید.
ماخواهان جامعه ای دینی ومذهبی هستیم نه حکومت دینی
مذهب درونمایه ای است که انسانها بدان نیازمندند.هدف غایی تمام ادیان پس ازپرستش خدای یکتاایجادجامعه ای اخلاقی براساس برابری همه دردسترسی به مواهب الهی است.حال اینکه هرفردچقدرازاین مواهب بهره مندشودبستگی به استعدادوتلاش اودارد.دین ومذهب انسانهاراازنظراخلاقی می سازد.درمذهب هم حق است هم تکلیف.اما تمام این اموری مربط می شودبه حوزه شخصی وخصوصی هرفرد.
اماحکومت دینی حکومتهایی هستندکه دین ملعبه ای می شوددردست عده ای که به نام دین دنبال قدرت وبرآورده کردن مطامع شخصی خویشند.دراین حکومتهاسخنی ازحق افراد در دین به میان نمی اید و درآنها فقط بحث تکلیف می شود.یعنی درهمه امورمردم مکلف به انجام خواسته های حاکمان دینی اندبدون آنکه حق انتخاب داشته باشند.حتی دراموری که بظاهرحق افرادجامعه است باانجام اقدامات محدودکننده قبل وبعدازآن فرایند،عملا ازآن حق جزنامی آنهم برای استفاده تبلیغاتی حاکمان باقی نمی ماند.
حکومت دینی ممکن است دردوره ای جوابگوی نیازهای جامعه باشدامادرنهایت چون حکومت امری است زمینی واراده وخواست انسانهامحدود،موردسواستفاده انسانهای ناتوانی قرارمی گیرد که به نام دین دنبال خواسته های خودهستند.این امر درنهایت سبب نارضایتی عمومی می شود.تجربه های مختلف تاریخی چون حکومت ساسانیان در ایران وحکومت روحانیان یهودی دراورشلیم واوج آن حکومت چند قرنی کلیسا وپاپ تایید کننده ای عقیده است.دردوران کنونی به دلیل پیشرفت زیاد جوامع انسانی وبالارفتن سطح فکرانسانهانیازهاوخواسته هاهم تغییریافته است.چون انسانهاازنظرعلمی وفکری آنقدرپیشرفت کرده اندکه به بسیاری ازتواناییهای خودآگاه شده اند ومی توانند مضامین واقعی دین را از گفته های نادرست به نام دین تمییز دهند.حاکمان امروز جمهوری اسلامی هم دیر یازود به همان سرنوشت گذشتگان دچار می شوند.چون مهم نوع واسم دین نیست.مهم نوع عملکردورفتارحاکمان است.